تبليغاتX
ساز

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388

«به کجا چنین شتابان»

در هر يك از ميادين اصلي شهر تهران هر صبح و غروب هزاران و شايد ميليونها انسان رفت و آمد دارند و در معناي عام هر كدام در پي كار، هدف  و آرزوي خاصي هستند، شما نيز شايد عضوي از اين جمعيت عظيم باشيد.

   واقعاً سطح و حيطه انتظارات ما از اين همه تلاش و روزمره‌گي صبح، ظهر، شب - صبح، ظهر، شب چيست؟  مي‌خواهيم به كجا برسيم؟ كمال آروزهاي ما چيست وكجاست؟

 

نوشته شده توسط ایرج در 18:30 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم تیر 1388

 

تكليف چيست؟

زنده باد این!     مرگ بر اون

زنده باد اون!    مرگ بر این

در تاریخ صد ساله این مملکت این عبارات را زیاد دیده و شنیده اید.

به نظر شما این حرفها کی تمام می شه؟

این اونو نفی می کنه و اون اینو.

این مشت محکم می زنه دهان  اون یاوه گو

اون مشت محکم می زنه دهان این یاوه گو

واقعاْ این حرفها از کجا ریشه می گیرد؟

آیا از سر شکم سیری است یا به خاطر فقر از هر نوعش؟ آیا دولتها جلوتر از مردم حرکت می کنند و مردم مقاومت می کنند؟ یا نه مردم گوی سبقت را از حکومتها ربوده اند؟

 خلاصه آقايان، اوباما، ساركوزي، دالايي‌لاما، جومونگ ، تسو، سونگ‌ينگ و يانگ جو ، حقوق شهروندي ـ امنيت شغلي و اجتماعي ـ آزادي بيان ـ برابري فرصتهاي اجتماعي ـ شفافيت اطلاعات و ... حق است نه لطف.

نظر شما چيه؟

 

 

نوشته شده توسط ایرج در 14:38 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387

بهار

بهار آمد دریغا گل خزان است

نوای مرغک شادی غمان است

گلان خارند و خاران در رخ گل

نمی دانم چه رازی در نهان است

نوشته شده توسط ایرج در 14:8 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم بهمن 1387

نباید ماند باید رفت

سفر باید بساط ره مهیا کرد

زجان گرد و غبار تیره تن شست

زپاها بند صد دلبستگی وا کرد

نباید ماند باید رفت

به راهی که سفر در بینهایت هاست

به فردایی که امیدش به دلها مرد

نباید دل به دریا زد

دلی دریا و تن بر ساحل دل داد

نباید ماند باید رفت

 از این غمخانه تاریک و ظلمانی

از این گلخانه متروک و خار اندود

در این مرداب غم آلود تن ای رود

نباید ماند باید رفت

نوشته شده توسط ایرج در 20:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387

خدایا درس عشقم را تو دادی

به دستم باده گیرا تو دادی

به مستی مجاز و بی روانم

مرام مستی بینا تو دادی

خدایا مرگ باشد غفلت از تو

چه ما معلول عشق و علت از تو

به یادت بودن و واصل به معشوق؟

همه از لطف توست وا حیرت از تو

نوشته شده توسط ایرج در 14:8 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387

خسته ام ای روح سرگردان من

ماندن و بودن طلب کن دیگر از خود خسته ام

مرگ پایان چه چیز است غافلک؟

من به پیری خواستار یک شروع تازه ام

 

نوشته شده توسط ایرج در 19:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

بی تو من سفره دل را به چه کس باز کنم؟

از چه این صحبت دل بر خود دل راز کنم؟

یاد تو تار من است و حافظ پندارم

رخصتی ده که دلم کاسه این ساز کنم

نوشته شده توسط ایرج در 19:22 |  لینک ثابت   •